معصومه جمشیدی
امروز مامان بوی گل یاس میداد. وقتی مرا در آغوش گرفت، پارچهی ثوبش با آن همه گلدوزی قرمز، صورتم را خِشخِش قلقلک داد. دستم را روی گلها کشیدم؛ بوی یاس قویتر شد. من هم لباس صورتی پفپفیام را پوشیده بودم؛ همان که دامن خانمی دارد. وقتی راه میرفتم، پفِ دامنم آنقدر بالا میرفت که حس میکردم روی یک ابرِ صورتی نشستهام و اصلاً پاهایم زمین را لمس نمیکند. مامان روسری فلسطینی سرم گذاشت و گفت: «تو عروسک کوچکِ منی.» دستش را محکم قاپیدم، چون بین آن همه آدم بزرگِ شلوغ میترسیدم گم شوم.
ما داخل سالن بزرگ مدرسهی محلمان بودیم. پردههای قرمز روشن روی دیوارها آویزان بودند و چراغهای سبز و زرد، کف اتاق را مثل آبنباتهای رنگی کرده بودند.
مامانها همه ثوبهای قشنگشان را پوشیده بودند؛ قرمز و سیاه و آبی، انگار باغچهی گلدوزی شده روی لباسهایشان راه میرفت. ننه حانیه گوشهی سالن دف میزد. دف مثل قلب بزرگی بود که داشت برای همه تپ تپ میکرد و صدای «دام دامش»ش سقف را میلرزاند. بچهها دور ننه حانیه میچرخیدند و زنها هم کِل میکشیدند. مامان هم یکدفعه یک کل بلند کشید. خندیدم باید کل کشیدن را یاد بگیرم.
مامان مرا برد به جایی که لیلا نشسته بود؛ دختر خاله حمیرا، همان همسایهی طبقه بالا. لیلا لباس عروسش را پوشیده بود. او شبیه پریِ قصهها بود. ثوبش سفید روشن بود با گلدوزیهای قرمز و دور سرش پر از غنچههای یاس بود. یک تورِ مثل مهِ نازک هم روی صورتش بود. وقتی مرا دید، از پشت تور خندید. جلو رفتم و دستم را روی دامن سفیدش کشیدم؛ نرم بود، مثل پرهای کبوترم.
لیلا از کاسهی کوچکی که جلویش بود، یک نُقلِ سفید به من داد. نُقل را توی لپم جا دادم؛ مزهی گلاب و زنجبیل و شیرینی میداد. مشغول دیدن نقاشیهای حنای پررنگ روی دست لیلا بودم که..
یکدفعه…
غول آمد.صدای بوم! وحشتناک.
زمین از زیر پایم غیب شد.
چیزی داغ مرا به هوا پرت کرد.
گوشم فقط صدای سوت داد.
سسسسسس…
همه جا سیاه شد. مثل وقتی شب چشمم را میبندم.
بعد… درد.. …..سرم پر از سوزن است.
خیلی سنگین.
یک چیزِ خیلی سنگین روی پاهایم افتاده. دست میکشم؛ مامان. مثل یک چترِ سرد روی من خوابیده. اصلاً نفس نمیکشد. دستش سرد است. بوی گلِ یاسش رفته. بوی تندِ دود و خاکسترِ تلخ جای آن را گرفته.
آن طرفتر، لیلا را دیدم. ثوب سفیدش حالا سیاه و قهوهای شده بود. تاج یاسش له شده و روی زمین افتاده بود. صورتش چسبیده به دستِ مامان. چشمانش بسته بود.
دهانم مزهی خاکِ شور و تلخ میداد. لباسم خیس و چسبیده به تنم. سنگها نمیگذاشتند تکان بخورم. سرم را روی بازوی زبر و سردِ مامان گذاشتم. توی تاریکی منتظر ماندم. فقط منتظر… تا غول برود و مامان و لیلا از خوابِ عمیقشان بیدار شوند تا دوباره بتوانیم توم توم کنیم و کِل بکشیم.




