حمود کوچولو دلش غذایی خوشعطر میخواست. از نان خشک و آب ساده خسته شده بود.
عبود، برادر بزرگترش، گفت میرود سر بزند به مزرعهشان. پیش از ویرانیها آنجا توتفرنگی میکاشتند، و مادر کنار مزرعه صیفیجات می کاشت.
عبود رفت، شاید چیزی برای خوردن پیدا کند.
شب آمد. عبود نیامد.
حمود در آغوش مادر، با بوی خوش پیراهن او، به امید فردا به خواب رفت. خوابِ توتفرنگی دید، و غذایی که مادر از سبزیهای باغ پخته بود.
با صدای غرش ترسناک هواپیما بیدار شد. عرق بر تنش نشسته بود و بوی خون میداد… بوی خونی که از رگهای مادر روی پیراهن گلگلیاش ریخته بود.
سقف خانه کوتاه شده بود، آنقدر که انگار روی صورتش افتاده باشد. خودش را از زیر تن مادر بیرون کشید. خاک سقف در چشمها و دهانش شره کرد. نوری ضعیف از گوشهای میتابید. حمود صورتش را به سمت نور برد.
صدایی فریاد زد:
ـ «یوماه! حمود!»
صدای آشنای عبود بود.
حمود با آخرین توان فریاد زد. چند لحظه بعد، دستان کوچک او در دستان عبود گره خورد.
غرش دوبارهی هواپیما در اتاق فروریخته پیچید.
مادر لبخند زد و بوی عطر بهشتی تنش، دو کودکش را با خود تا آسمان بالا برد.
نویسنده سرکار خانم محمدی




